iloveyou

 
 

عشق چیست؟

از معلم دینی پرسیدم عشق چیست ؟گفت:حرام است.

از معلم هندسه پرسیدم عشق چیست؟گفت:نقطه ی حول محور نقطه قلب جوان می گردد.

از معلم تاریخ پرسیدم عشق چیست؟گفت:سقوط سلسه ی قلب جوان.

از معلم زبان پرسیدم عشق چیست؟ گفت:همپایی.

از معلم ادبیات پرسیدم عشق چیست؟گفت:محبت و الاهیات.

از معلم علوم پرسیدم عشق چیست؟گفت:عشق تنهاعنصری است که بدون اکسیزن میسوزد.

از معلم ریاضی پرسیدم عشق چیست؟گفت:عشق تنهاعددی است که هیچ وقت تنها نیست.

از معلم فیزیک پرسیدم عشق چیست؟گفت:تنها اهن ربایی است که قلب جوان را به سوی خود می کشد.

از معلم انشا پرسیدم عشق چیست؟گفت:تنها مضوئی است که می توان توصیفش کرد.

از معلم ورزش پرسیدم عشق چیست؟گفت:تنها توپی که هرگز اوت نمی شود.

از معلم زبان فارسی پرسیدم عشق چیست؟ گفت:تنها کلمه ای است که ماضی ومضارع ندارد.

از معلم زیست پرسیدم عشق چیست؟گفت:عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد می شود.

از معلم شیمی پرسیدم عشق چیست؟گفت:عشق تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد.

 

 

واقعا عشق چیست................؟



چهار شنبه 7 دی 1390, |

 
 

کوچه خاکستری:

 

پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز زیر بارون من چه دلتنگتم امروز

انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ توئه کوچه دل تنگ توئه

دلم گرفته دوباره هوای تورو داره چشم های خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم خبر از دل من نداره من اروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم

جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمیبندم این دل تنها دوباره هوای توروداره

هوای شهرتو بوی گلا پیچیده توی اتاقم مثل خواب

داره بد جوری غریبی میکنه اخه جز تو دردمو کی میدونه

دلم گرفته دوباره هوای تورو داره چشمای خیسم

واسه ی دیدنت بی قراره این راه دورم خبر از دل من که نداره

اروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم

جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمیبندم این دل تنها دوباره هوای تو رو داره

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم خبر از دل من که نداره

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم خبر از دل من که نداره

 

                                                  

 



جمعه 29 مهر 1390, |

 
 

 

شب بارونی...

 

 

پرسیدم به خاطر کسی زنده هستی ؟

بااین که دلم می خواست با تمام وجدم

داد بزنم: به خاطر تو

بهش گفتم:به خاطر هیچ کس

پرسید:به خاطر چی زنده هستی؟

بااینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو

با یک بغض غمگین

گفتم:به خاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم:تو به خاطر کی زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود

گفت:به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است

 

 

                                                      



جمعه 29 مهر 1390, |